تبليغاتX
†† فانوسکای خاموش ††

†† فانوسکای خاموش ††

تو بودی امید زندگیم

 

روزی که بهم گفتی همه عشقت دروغ بوده و فقط می خواستی  

بازیم بدی تازه فهمیدم تمام این مدت خواب بودم ................. 

هنوز هم دوست داشتم اما خوب باید می رفتم نه از پیشت از 

قلبت . چی می گم ؟ مگه من تو قلبت بودم ....... فقط بدون  

تو رو می سپارم به دست خدا ..... هنوز هم باهاتم اما فرقش  

با روزای قبل اینه که حداقل فهمیدم عشق ما یک طرفست .  

اشکال از تو نیست از منه از قلب منه که نتونست دل تو رو  

بدست بیاره . من گناه کردم خودم هم عذابشو می کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 3:32  توسط سام  | 

آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم  

چند وقت است که به تو می اندیشم!  

به تو... آری !!! به تو  

یعنی به همان منظر دور  

به همان  بند صمیمی  

به همان باغ بلور  

به همان سایه   

به همان وهم  

همان تصویری که سراغش را از شعر خودم میگیری...  

به همان زل زدن از راه دور به هم 

 یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم! 

به تبسم  به تکلم..... 

به  دل آرایی تو.... 

به خموشی ......... 

 به تماشا........... 

به شکیبایی تو....

به نفسهای تو در سایه  سکوت

 به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است.

در من انگار کسی در پی انکار من است.

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است...

یک نفر ساده!

چنان ساده که  از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش...

آه...ای خواب گران سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده وآوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است...

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزی اش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش...!

آی... بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست!

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ...پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکیست ؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش!

آری...آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود 

آن الفبا که همه درد و زبانم شده بود

 اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگر این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی!

عشق من...!

آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 5:51  توسط سام  | 

دوستت دارم

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
 

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
 

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
 

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
 

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 5:14  توسط سام  | 

خانه دوست

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم  

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 4:2  توسط سام  | 

دوستت دارم

 

آنقدر دوستت دارم  

که هر چه بخواهی همان را بخواهم 

اگر بروی شادم  

اگر بمانی شادتر  

تو را شادتر میخواهم  

با من یا بی من  

بی من اما  

شادتر اگر باشی  

کمی 

فقط کمی  

ناشادم  

و این همان عشق است  

عشق همین تفاوت است  

همین تفاوت که به مویی بسته است  

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد  

خواستن تو تنها یک مرز دارد  

و آن نخواستن توست  

و فقط یک مرز دیگر  

و آن آزادی توست  

تو را آزاد میخواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 3:35  توسط سام  |